ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

 در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

می پوشمت که سخت برازنده ی منی

امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

با خود تو را به اوج _ به معراج_ می برم

امشب اگر به خاک بریزد خجالتم

ده رند خبره اند سرانگشت های تو

یورش می آورند شبانه به غارتم

این ده شریک قافله، این ده رفیق دزد

تا آمدم به خویش، ندادند مهلتم

بازار شام کن شب مان را به موی خود

بگذار تا شلوغ شود با تو خلوتم

بر شانه ام گدازه ای از بوسه ها گذار

قافم ولی تمام شده استقامتم

بگذار تا دخیل ببندم به دامنت

حالا که در حریم تو گرم زیارتم

من سیرتم همان که تو می خواستی شده

لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم

این است از تمامی دنیا غنیمتم

با من بمان که نوبت پیروزی من است

چیزی نمانده است به پایان فرصتم

علی رضا بدیع


 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

هرچه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو چه برکتی دارد دوست داشتنت . . .

می گویند: عشق خدا به همه یکسانَ ست

ولی من می گویم: مرا بیشتر از همه دوست دارد

وگرنه

به همه یکی مثل تو می داد...


 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی: کیستی

کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم،

کلید خانه ام را در دستت می گذارم،

نان شادیهایم را با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو هرچه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو

چه برکتی دارد دوست داشتنت . . .

می گویند: عشق خدا به همه یکسانَ ست

ولی من می گویم: مرا بیشتر از همه دوست دارد وگرنه به همه یکی مثل تو می داد...

این چنین آرام به خواب می روم؟

کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟